گاهی وجود تو را کنار خودم احساس میکنم

اما

چقدر دلخوشی خوابها کم است

 

 

یه " فنجان خالی " ... ؟

را که نگاه میکنم

گلـویم به خاطر چای هایی

...

که با تو نخورده ام چقدر میسوزد ...

ســرمـ را کـه تکیـه می دـهـم

بـه سینـه ی ِ مـردانـه اَت

همـه ی ِ کوه ـهـا کــم می آورنـ َد

اَمنــ ِ آغـوشـ ِ توستــ کـه

بهـانـه ایی می شــوَد

بـرای ِ ـهـزار بـاره پیــدا شـدن در حریمـ َت ...

 

یادگار دونفرگی هایمان

هم کابوس های شبانه است

 

 


 

 

 



 

/ 1 نظر / 5 بازدید
negar

خوب پس من نگارم. هم مدرسه ای و هم سن محدثه! رشته ی تجربی. توچی؟